ناگفته های از تاریخ

 

نوشتهء  : عطاالله تدین

 

 

آیا شمس امام اسماعیلی بود ؟

 

 

 

مسلمانان شعیه اسماعیلی بدین عقیده و باور اندکه شمس الدین محمد  تبریزی ازجمله ای امام های آنها می باشد ، اسم شمس الدین محمد در فهرست (49) امام به شمول امام حاضراسماعیلیان ، در ردیف بست و هشتم آمده است . هرچند اسماعیلیان نمیخواهند نسبتی یک سلسه عوامل این موضوع را به نحوه افشا کنند ، و این راز را مانند بسا موارد دیگر تا هنوز از دیگران  مخفی نگه داشته اند .

همکاران  ما ، در اداره ای تارنگار « زیباک استان» هرچند گاهی در این خصوص جستار های  داشته اند ، اینک باردیگر مطلبی تحت عنوان« آیا  شمس امام اسماعیلی بود؟» نوشته ای دانشمند فرزانه و پژوهشگر توانای ایران آقای عطا الله تدین را ، از کتاب « طوفان شمس» که درآن کتاب، دراین راستا ارزنده ترین مطالب به گونه واقعبینانه تری انعکاس یافته و مولف با زحمت زیاد گوشه ای از حقایق پنهان تاریخ را آشکارساخته است ، تهیه کرده که در چند قسمت به توجه خواننده گان عزیز رسانیده خواهد شد .

 

                                          اداره تارنگار زیباک استان

 

بخش دوم

 

این تنها کافی نیست که شمس در عرفان ومقولات مربوط بعوالم ماوراء الطبیعه نظریات بدیعی داشته که برای همه کس مفهوم و قانع کننده نبوده ، فقط جلال الدین محمد با رضایت خاطر آنرا پذیرفته است بلکه مُنکران ، مدعیّان و مخالفان شمس هم به گفتارش معترض بودند و هم سماع را بدعت می شمردند ،چون مقام معنویش را درک نمی کردند ، جلال الدین محمد هم نمی خواست آنچه را از محبوبش می داند آشکارا بگوید. (7)

ما میتوانیم نیّات ، هدفها و باور های شمس را در جای جای کتاب "مقالات"به خوبی مشاهده کنیم و آنرا با روش عرفانی وی مقایسه نمائیم ، مشخص است تاچیزی در ذهن و اندیشه نباشد نمی توان آنرا در تصوّر و بیان آورد ، بعقیده اینجانب ، شمس تلاش فوق العاده ای بعمل آورد تا هدفهایش را از طریق تعبیر ، تمثیل ، تشبیه مقایسه و تفسیر بیان نماید  تا مقصود و مطلوب اصلیش به نحوی قانع کننده حاصل شود که موجب سکون خاطر و آرامش قلبش میگردید ، شمس از صوفیان کارکشته ، دقیق و با تجربه بود ، بلند نظر و بلند پرواز و ماجرا جو ، گویی بهیچ مقامی از مدارج قُرب و کمال سرفرو نمی آورد ، مبتکر نوعی تصوف پویای عاشقانه بود ، جلال الدین محمد ویرا رهنمایی میدانست که به معرفت های باطنی دست یافته بود و نجات دهنده اش در بسیاری از گرفتاریها معنوی و اخلاقی آینده خواهد بود:

در علاجش سِحر مُطلق را بیین

در مزاجش قـــدرت حق را بیین

شمس بمرشد و پیر اعتقاد داشت و آنهارا راهنما و حلّال مشکلات سالکان طریقت می پنداشت از روش اهل استدلال نارا ضی بود و بسان گرد و باد هر مخالفی را که برسری راه نیّات و اندیشه هایش می یافت در خود می پیچاند یا وادار به تسلیم میکرد و اگر قابلیت و ظرفیتی در مباحثه کننده نمی دید از بیان اسرار و کشف حقایق خود داری می نمود و چون از دیرباز بزرگان تصوف گفته اند که راز های سیرو سلوک را با نامحرمان نباید درمیان گذاشت و او هم چنین میکرد:

باعشق خود گر جُفتمی ، من گفتنیها گفتمی

خامـوش کن تا نشنود ، این قصّه را بادِ هوا

 

مقالات را میتوان با پاره ای از آثار مدوَن برخی از اسماعیلی ها سنجید و مقایسه کرد عارف اسراز آمیز تبریزی می گوید:

کسی که مارا دید ،یا مسلمان مسلمان شود، یا مُلحِد ملحد ، زیرا چون برمعنی ما وقوف نماید ، همین ظاهر ما بیند و در این عبادات ظاهر تقصیری بیند و همّت او بلند شده باشد و پیندارد که او را این عبادات حاجت نمانده است و از عبادات که مخلص عالمیان است دور افتد.

شمس در تعبیر و تفسیر مطالب صاحبنظر بود و به حکیم سنایی ارادت داشت و گویی شعر زیر شعار طریقت و اساس سیرو سلوکش بود:

گاهی فخرمیفروشد و میگوید : آن که قایل نباشد که همه از او نومید باشند ، مرا میل به صلاح باشد که آن ناممکن را کنم قدرتی همچنانکه ابری الاکمه والابرص که ایمد نباشد ، گاهی گفتارهایش نزد جلال الدین محمد، پیرزرکوب ، حسام الدین چلپی و بهاءالدین فرزند مهین مولانا با انتقادها و طنزهای تلخ همراه بود . (8) تعبیرات و تفسیراتش از آیات و احادث قابل تأمل است ، می گوید : تاویل احادیث کاری است ، درجه ای بزرگ است که سخن ، مقصود گوینده را بداند ، یوسف صدیق پیغامبر بزرگ بود است ، فخر می کرد و شکر می کرد به علم تاویل احادیث . (9)

دراینجا مناسب است این نکته را ذکرکنیم که برخی از محقّقان با اهل معرفت ازین جهت ناصرخسرو را حکیم ایثارگر و  والا  و  بی پروا می دانند که اگر به دنبال نویسندگی و شعر و شاعری بود بخاطر آن بود که اندیشه ها ی تازه اش را که از بزرگان باطنی نشأت می گرفت به ویژه در باره تفسیر و تاویل به روی کاغذ بیاورد ، شخصی عجیبی برای بیان مکنون خاطر و زوایای اندیشه هایش بدون ترس و واهمه بعمل می آورد ، سفرنامه تاریخش را بخاطر خدمت بمستنصر خلفیه فاطمی خلق کرد و بلاخره به بیابان خشک و بی آب و علف یمگان تعبید شد و از گرسنگی نزدیک بمرد ولی تسلیم نشد . احتمالا شمس تبریزی هم چنین بود یا چنین آرزوی در دل داشت.

محبوب مولانا ، با عقل و علم میانه نداشت می گفت ، عقل تا در گاه ره می برد ، امّا اندرون خانه ره نمی برد ، گفتا عقل غلط نکند او غلط می کرد ! وی گوید غلط نکند ! حسن صباح ، فاتح دژ الموت ، پیشوای اسماعیلیان دعوت جدید در رساله اش آورده است .

« عقل برای شناخت حقایق نه بس ! «یعنی کافی نیست » خدا شناسی بعقل و نظر نیست بتعلیم امامست و امامی باید تا مردم را در هر دور بتعلیم و متعلّم و متدیّن باشد .(10)

پیشوا یا امام برای اسماعیلیان و حکم پیر صوفیان را داشت، اسماعیلیان با توجّه به رفتار و کردار امام ، رفتار و شیوه کارشان راتنظیم می کردند .....

شمس تبریزی توجّه دقیقی به مرید و مراد داشت اورا چینین توضیح کرد :

شیخ چیست ؟    هستی !

مُرید  چیست ؟    نیستی !

تامرید نیست نشود « یعنی تحوّل نیابد مانند جلال الدین محمد که پس از دیدار با شمس تبریزی اعتراف کرد تولّدی تازه یافتم » مرید نباشد!

شمس تبریزی عشق حقیقی را می ستاید و از عشق پاکباز در مقالات چنین یاد می کند :

« خاک کفش کهن یک عاشق راستین را ندهم برسر عاشقان و مشایخ روزگار که همچون شب بازان که از پس پرده خیالها می نمایند به از ایشان،زیرا که آنهمه مقُرّند که بازی می کنند و مقُرّند که باطل است از ضرورت ، از برای نان می کنیم ، از جهت این اقرار از ایشان به اند ! » و مولانان جلال الدین بلخی در دیوان کبیر مدیحه سرای عشق است و خود را از جمله عشاق پاکباز جهان می داند و معتقید است بدون عشق و معشوق زندگی مهفومی ندارد و مایه حیات وی عشق به شمس تبریزی است و در دفتراول « نی نامه اش » سرمست محبت است و مجذوب عشق تا جائیکه سوز درونیش در فراق یار یاد می کند و شرح هجران می دهد و زاری نی و جوشش می را از مقوله عشق می شمارد و می گوید :

 

باده کان در خمب می جوشد نهان

ز اشتیـــــاق روی تو جــوشد چنان

یا

آتشی عشقت کــــاندرنی فتــــاد

جـوشش عشقت کاندرمی فتـــاد

 

علاقه و اشتیاق شمس تبریزی به سفرهای اسرار آمیز، سیاحت های راز گونه و دور و دراز، داعیان باطنی و اسماعیلی بابخاطرمی آورد « ناصر خسرو قبادیانی ، عبدالملک عطّاش و حسن صبّاح » عقاید جزمی و تعصّب آمیز که نقاط مختلف مسیر سفر خود را بی محابا تبلیغ می کرد ویرا به جستجوگری پرمایه ، سخت کوش ، آرمان پرست ، ایثار گر و شگرف قلمداد می نماید ، سیّاح بی تاب و ناآرام ،در شهری بعنوان بازرگان و در نقظه ای بنام آموزکار و در کوی و برزنی بعنوان خدمتگار و در جایی به کار گل می پرداخت ولی ببهانه های مختلف از اخذ دستمزد خود داری می کرد و کوشش می کرد ناشناس باشد ، شمس مانند ناطرخسرو داعی باطنی و حجت جزیره راه پرسانحه وحوادثی را انتخاب کرد ، طرزتفکراش بدیع و برای جلال الدین محمد منطقی و عارفانه بود ، پس از دیدار دوم شمس مولانا وشمس، جلال الدین معتقید شد که عقل جزوی نه فقط وسیله ای برای نیل به حقیقت نیست بلکه آنرا تابع کشف رازهای کاینات می داند و می فرماید:

عقل من گنج است و من ویرانه ام

گنج اگـــــر پیدا کنم دیـــــــوانه ام

اوست دیــــــــــوانه که دیوانه نشد

این عَسَس را دید و در خــانه نشد

 

شمس نیل به حقایق را برتر از همه فضایل انسانی می پنداشت و معتقد بود که راه وصول به حقیقت برای عشّاق و مشتاقان بمدد حالات قلبی ، ذوق کشفی و شهودی ممکن و میسر خواهد بود بتأیید جلال الدین محمد شمس از آن گروه عرفایی است که قلبشان مهبط الهامات است و این الهمات از اعتقادات پاک و ایمان واقعی شان سرچشمه میگیرد . (11)

پرسش اینست ، حیقیت که شمس به دنبالش بود ، چه بود؟ تا چه حد در فعالیت های اسماعیلیان دعوت جدید نقش موثر و سازنده داشته است؟

برای پاسخ به این پرسش ها باید بمقالات و سپس به آثار مولانا توجه نمود و مباحثه هاو سوال و جواب ها ی مبلغان باطنی را در کتابها و تذکره ها آمده است دقیقا زیر نظر گذرانیده ، شمس گفته است:

اوّل بگو که الف چیست؟ آنگه ب را بگویم ، آن دراز شود ؟ اکنون چون مارا دراز و کوتاه یکی شد ، چه دراز شویم ، چه کوتاه ....  کوتاه و دراز ، صفت جسم بود و صفت این مُحدَث بود ، اوّل و آخر ازاین برخاست ، بی این نه اوّل بود ، نه آخر ،نه ظاهر بود نه باطن.

شمس به کرات در گفتارش از دعوت سخن میگوید ولی چگونگی دعوت خود را ذکر نمی کند . (12)

مطالب شمس به تحقق و برسی کامل نیاز دارد که بایستی با جهت گیریایش در مباحث و مقوله های مختلف همراه باشد تا نتایج لازم بدست آید.

شمس در کتاب «مقالات » قلندرانه از سفرهای دور و درازش با ایهام و راز گونه سخن میگوید که :

« اگر چنان توانی کردن که مارا سفر نباید کردن جهت کار تو و مصلحت تو و ترا سفرفرمایم ، من برخود نهم سفررا جهت صلاح کارشما، زیرا فراق پزنده است !

من جهت مصلحت تو پنجاه سفربکنم ،سفرمن برای برآمد کارتست ،اگر نه مرا چه تفاوت از روم تا به شام ،در کعبه باشم ویا در استنبول ،تفاوت نکند ،الاآنست که البته فراق پخته می کند و مهذّب می کند ،اکنون مهذّب و پخته وصال اولیتر ویا پخته فراق؟

ازاین بیان می توان علاقه مند شمس تبریزی را به مهاجرت و غیبت و دوری از قونیه و جلال الدین بلخی بهتردرک کرد، در جای اعتراف می کند، هرکه را دوست دارم جفا پیش آرم ،مرا قاعده اینست که هر را دوست دارم ، با او همه قهر کنم ، وجود من کیمیا است!

برویم برسرمطلب ؛ در بسیاری ازاشعار شش دفترمثنوی که انعکاس اندیشه های دلنشین مولاناست مشاهده میشود که مانند محبوبش با بحث و استدلال های دلنشین موافق نیست و کسب علم (13) را هم احتمالاً آنقدر هابرای کشف راز های کائینات یا اسرار سر بهمر عالم موثر نمی داند ، شبیه به عقایدی که باطینیان و اسماعیلیان الموت بدان پای بند و معتقید بودند و می گفتند که نظر منتهی به علم نمی شود و علم را باید از امام اسماعیلی یا حجت وی فراگرفت ، مولانا در دفتر اوّل مثنوی می فرماید:

 

از نظرچون بگذری و از خیـــــــال

کشته باشی نیم شب ، شمع وصال

در یکی گفـــته ،بکش این شمع را

کاین نظـر، چون شمع آمد جمع را

 

نگارنده ناچیز این سطور بخوبی آگاه است که اساس تاریخ بویژه تنظیم و تحریرشرح حال مشاهیر و نامداران بزرگ ، مُبتنی براسناد متقن و مدارک معتبر است و نویسنده یا مورّخ صاحبنظرکسی است که در نگارش مطالب ، اوهام ، تعصب ها و خیالات شخصی را بسویی گذارد و حقیقت را مورد ارزیابی و توّجه قراردهد ، در اینجا «در این بحث » برسی و مقایسه ایدئولوژی اسماعیلیان دعوت جدید است و پرداختن به نکته های مُبهمی که با مهارت در گفته های شمس آمده و در اصل رابطه تنگاتنگی با فرهنگ و ادب تبلغاتی باطنی دارد ، من در تاریخ نویسی پیرو نظر صائب مورّخ شهیر ایران ، ابو الفضل بیهقی هستم (15) سعیم براینست که هرجا نکته ای مستند یافتم آنرا به عنوان مدرک موثق عرصه نمایم ، هدفم خلق مضمون یا نگارش داستان نیست ، اثبات نظریه ای است که ممکنست در آینده مدخلی برای پژوهش بیشتر از سوی محققان مربوط باشد ، د رمقالات مطالب فراوانی به چشم می خورد که نمی توان بدون نقّادی تاریخی و آئینی بی تفاوت از روی آنها گذشت « بگذریم از نثرسلیس، روان زبان محاوره ای همراه با داستانها و قصه عبرت آور که بقول یکی از مولانا شناسان ، خواننده صاحبدل حرارت و گرمی حضورو گرایی نفس وی به نزدیک شمس ، بیش ازحروف مرده و نقش بسته بر صحفه کاغذ ارج دارد ، برسی چگونگی تبلغات و فعالیتهای اسرار آمیز حجّت ها و داعیان باطنی و اسماعیلی از جهت مقاومت فکری و مسلکی این گروه در برابر آئینی های دیگر ،دارای اهمیت فراوان است ، این تبلغات خروشنده بود که در طول تاریخ از زمان غزنویان تا هلاکوخان مغول براویت تاریخ جانهای بسیاری از نخبگان ، دانشمدان و شاعران بر باد داد. تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد ، منشور اسماعلیان که در هفت باب سیّدنا آمده است به وسیله چند تن از پژوهندگان از جمله دانشمندان کم نظیرجهان اسلام امام ابو حامد غزالی پاسخ داده شد ، امّا در باره جاذبه افکارشمس که در مدت کوتاه از فقهیی صاحب نام عاشقی شوریده ساخت ، مطالب مشخصی که رابطه اش را مطرح کند در دسترس نداریم ، فرزند مولانا در عظمت طوفان شمس سروده است :

آنکه ازمخفیان نهان بود او

خسرو جمله واصلان بود او

 

و مولانا این خورشید لطف و انسانیت را به گونه دیگری توصیف می کند که :

دمی در خاک درآمیزی از وفــــا ودمی

زعرش و فرش وحدود کون می گذری

ستاره هاست همه عقــل ها و دانشها

تو آفتــــــاب جهـانی که پرده ها بدری

 

شمس گاهی مکنونات قلبش را بعنوان رسول عاشقان ، دلیل بی دلان و چرخ گردان نقل می کند به این گفتار حیرت انگیزش را که رگه های اسماعیلی و باطنی درآن متجلی بنگرید :

« مرا رساله محمد رسول الله (ص) سود ندارد ،مرا رساله خود باید ، اگر هزار رساله بخوانم که تاریک تر شوم اسراراولیاء حق را ندانند رساله ایشان را مطالعه کنند ...»

شمس نمی گوید این اسرار را نزد چه کسی باید مطرح کرد تا او بعنوان معلّم یا پیشوا فاش نماید ! شمس معتقید است که از برکات مولاناست هرکس از من کلمه ای می شنود (16) و سپس اضافه می کند ، آن ظاهر نی ، کنون تو بدان مچسپ ، نه ائمه روا نمی دارند ، ائمه که باشند ؟ مرا با ائمه چه کار ؟ ما خود ائمه ایم ! گفت چنین مگو ،تو ائمه دیگرانی ، نه دیگران ائمه تو اند.(17)

                               یایان قسمت دوم

مطلب ادامه دارد

تهیه و تابپ : ازملا آدینه

رباعی زیبایی از عین القضات همدانی

TinyPic image

به استقبال زاد روز تولد حضرت امام حاضر

TinyPic image

حقایق بازگو شده از زبان یک دانشمند ایرانی

   نوشتهء  : عطاالله تدین

 

 

آیا شمس امام اسماعیلی بود ؟

 

 

مسلمانان شعیه اسماعیلی بدین عقیده و باور اندکه شمس الدین تبریزی ازجمله ای امام های آنها می باشد ، اسم شمس الدین محمد در فهرست (49) امام به شمول امام حاضر ، در ردیف هجدهم آمده است . هرچند بنابرعوامل اسماعیلیان نمیخواهند نسبتی یک سلسه عوامل این موضوع را به نحوه افشا کنند ، و این راز را مانند بسا موارد دیگر تا هنوز از دیگران  مخفی نگه داشته اند .

همکاران  ما ، در اداره ای تارنگار « زیباک استان» هرچند گاهی در این خصوص جستار های  داشته اند ، اینک باردیگر مطلبی تحت عنوان« آیا  شمس امام اسماعیلی بود؟» نوشته ای دانشمند فرزانه و پژوهشگر توانای ایران آقای عطا الله تدین را ، از کتاب « طوفان شمس» که درآن دراین راستا ارزنده ترین مطالب به گونه واقعبینانه تری انعکاس یافته و مولف با زحمت زیاد گوشه ای از حقایق پنهان تاریخ را آشکارساخته است ، تهیه کرده که در چند قسمت به توجه خواننده گان عزیز رسانیده خواهد شد .

 

                                          اداره تارنگار زیباک استان

 

بخش نخست

 

گفتم زکجای تو ، تسخر زد گفت گفت ای جان

نیمیــــــم  ز ترکستـــــان ، نیمیم ز فـــرغانه

نیمیــــــم ز آب و گل ، نیمیم ز جـــان و دل

نیمیــــــم لب دریا نیمیـــــــــم همه دُر دانه

 

هنوز پس از گذشت قرون و اعصار ، پژوهشگران صاحبنظر با پدیده ای اسرار آمیزی بنام شمس تبریزی روبرو هستند ، عارفی که مرگش مانند زندگی اش و سفرهای مرموز و ناگهانی وی به این سو و آن سوی جهان و غیبت بحث انگیز و دگرگون کننده اش بخوبی و روشنی مشخّص و معلوم نشده است.

مساعی نویسندگان معاصر جلال الدین محمد براین بود که در آثار خود ضمن برشمردن و خارق عادات « در باره شمس و مولانا »  این نکته را به صراحت تاکید کنند که شمس تبریزی ، عارف گمنام ، سخنوری خسته گی ناپذیر و باهوش و دارای عقاید مذهبی و عرفانی خاص و حیرت انگیز بود، با آنهمه شور و غوغا و هیاهو و جاذبه کلام و دانش خیره کننده ، رندی بود که به تدوین کتاب یا رساله نپرداخت و اعتقادی نیز به تحریر و تالیف نداشت و چون میگفت :

 « آنچه ترا برهاند ، بنده خداست ، نه نبشته مُجرَد»

شمس به ظاهر عارف کهن سالی بود که رنجها و سختیهای دوران ، ویرا به صورت پولادی آبده ساخته،با همان صلابت و ایمان راسخ و همیشگی خویش اندیشه هایش را موجز و مختصر می گفت و بموقع علیه مخالفان خبیث و کج اندیش می رزمید ، تا اکنون جهان تصوف و عرفان کمتر رزمنده اندیشمند و سخنوری را در احتجاج و در استواری و شیوایی و ژرفای بیان ، بسان شمس دیده است گاهی درونش لبریز از عداوت بی دلیل و ماجراجویانه می شده چند تن از مُتالَهان ، حکما ، دانشمندان و عرفای صاحب نام گذشته را بیرحمانه مورد انتقاد قرار میدهد ، او به اندیشه های همه مکاتب و فرق اسلامی آشنایی داشت و در عین حال خود را در لاک اسرار آمیز باور ها و عقایدش نهفته بود که هنوزمحقّقی نتوانسته است به طور دقیق بابعاد افکار و معتقدات و اندیشه هایش پی ببردو بجهان اندرونش راه یابد ، شمس در تاریخ تصوّف طبیب اعجاز آمیز مشکلات درونی جلال الدین مولوی بشمار میرود ، در مکتب شمس بود که به روایت مولانا ، درسهای فراگرفت و عقل در برابر آن خیره ماند و او بود که به جلال الدین فقیه بلامنازع قونیه خطاب کرده و فرمود:

 

عشق و ناموس ای برادر راست نیست

بردر  ِنامـــــــوس ، ای عاشق مایست

هرچه غیــــر از شورش دیوانگی است

اندرین ره روی بر بیــــــــــگانگی است

 

شمس در کتاب «مقولات » که اعترافنامه ای درخور پژوهش است بابهام و گاهی آشکار پرده از روی زندگی خانواده گی برمی دارد و به طور ضمنی خویشتن را نیز توجیه می نماید ، از خلال نوشته های کتاب ، نمی توان از در بدری ها ، آورگیهای سفرهای اسرار آمیز ، پیگرد ها و توطیه ها و حتی در زندانهایی که بسربرده است ، آگاه گردید ، اما شناخت عمیق این عارف آواره تا اندازه زیادی به مطالعات دقیق در دیوان کبیر ، مثنوی و فیه مافیه نیاز دارد در برسیهای مربوط بزندگانی وی و مولانا باید این دو ابر مرد وادی بی نیازی را در فضای سیاسی و اجتماعی و عقیدتی زمانشان حلاجی کرد و گفتاز شانرا را با نیاز های زمان ارزیابی نمود ، شمس رهبر موج تصوف در قرن هفتم هجری است که از آن به تصوف پویای عاشقانه و حال تعبیر کرداند ، تحلیل افکار عارفی که همچو چلچه ها محل اقامت اش را تغییر می داد آسان نیست، اما این پرسش مطرح است ، چرا شمس ملک داد تبریزی علاقه به اقامت د ریک شهرنداشت ومدام مانند داعیان و حجت های باطنی با اسماعیلیان دعوت جدید به نقاط نامعلوم و گاهی دوردست سفرمیکرد.

از سوی دیگر ذکر این نکته جالب است که مفخر تبریز (1 ) گذشته از تسخیردل مدرس و مسؤل دارالعلوم به شهر قونیه به ویژه به مشتاقان سیر و سلوک جان و روح تازه بخشید و فقیه بلامنازع شهر با با جادوی گفتار ، چنان شیفته و جان باخته خود کرد که جلال الدین محمد دامن از دست داد و مقاومت ناپذیر گردید و مرید پیر مرد ناشناس ومرموز شد ، همه جا می گفتند فقیه متدیّن عاشق باره شده است ، جلال الدین آشکارا در غزل اعتراف می کند که دلش از دیدار ناگهانی ژولیده اسرارآمیز بارور شده و در آینه نوزادی عجیب از وی بمرحله ظهور پای خواهد گذاشت(2).

مولانا که از آداب و رسوم و ارزشهای سنّتی گذشته دفاع می کرد ، در برابر قدرت کلام ، ذهن بالنده تازه های علمی و چگونگی روش و شیوه سیر وسلوکی شمس بُهت زده ، آشفته و سراسیمه و مسحور میشود ، بقولی من خود را فراموش می کند و به من دیگر تبدیل میگردد وحتّی فکر و اندیشه اش و الفاظش هم مانند شمس می شود یا الهام ازاو می گیرد و اگر میخواست نامه ای بنویسد ، دلش میگفت و قلم می نوشت ! آیا قلم در دست مولانا بود؟ 

نه ، چنین نیست؛ قلم در دست شمس بود و او تلقین شعرش می کرد و گاهی چنان برانگیخته می شد که از جا برمی خاست ونیایش عشق را که همان سماع است بجای می آورد. جلال الدین همیشه از ملاقات تاریخی و ناگهانیش با شمس یاد میکرد ، از این دیدار ، مات و حیران بود و میهمان اسرار آمیز تبریزی از سبب ها و مسبّب آگاه می دانست بدینجهت نکته های بدیع الهامی در زمینه این دیدار سروده است که جالب ، عجیب و تکان دهنده است جلال الدین که از عشق سوزناک محبوب ای ناخُن است ناگزیر می شود ، پرده پندارها را پاره کند ، آبروی صدها ساله فامیل و تباز را به بایگانی تاریخ بسپارد جامعه صبر متانت و اخلاق و تحمّل را بدرّد و فریاد کشیده بگوید:

 

خاتــــــون خاطره که بزاید به هــردمی

آبستن است و لیک زنور جمـــــــال تو

در پیش شمس خسروی تبــریز ای فلک

می باش در سجود که این شد کمال تو

 

آتش عشق پاک و بی آلایش در درون مولانا مشتعل گردید ، جلال الدین که از قدرت جهان درون مدد می گرفت بالاخره جمال حقیقی را پس از سالها تمنّا و آرزو از طریق الهام و شهود مشاهده نمود ، شمس باو نوید داده بود وقتیکه به چهار راه سرنوشت ساز درون رسیدی هرلحظه نوری وفرّی نو آئین و تابناکی خواهی دید! (3)

درگذشته سالکی مشتاق از نگارنده این سطور سوال کرد ، چگونه مردی ناشناس توانسته است فرزند سلطان العلماء را از درس و بحث و قیل و قال که مورد علاقه اش بود ، دلسرد و بی علاقه کند و اورا از مسند تدریس مستقماً به حلقه درس و سماع رهنمایی کند؟

پاسخ دوم : از طریق عشق ! ، خواهد پرسید چگونه است که قدرت عشق ، این پرسش را مولانا داده است که :

                                                « انسان کامل »

آنکس که همی جستم دی ، من با چراغ اورا

امـــــروز چو تنگ گل ، در رهــــــــگذرم آمد

 

این بار عشق بسان اشعه تابناک تمام ذرّات وجود جلال الدین را در شور و وجد درآورد ، هنوز صدای مولانا پس از گذشت قرون و اعصار از قونیه تاریخی به گوش می رسد که خطاب به شمس فرمود:

 

تو آن نوری که با موسی همی گفت

خــــــــدایم من خدایم من ، خدایم

 

دوبرداشت درباره هدفها و رسالتهای شمس وجود دارد ، شاید برسی و یا مقایسه آن خالی از لطف نباشد:

   برخی از تذکره نویسان قرن نهم و دهم هجری مانند دولت شاه عقیده دارند که شمس از تبار اسماعیلیان الموت و از نواده های کیای بزرگ امید جانشین حسن صباح ، فاتح قلعه میمون دز است 

امّا بسیاری از محقّقان معاصر ، شمس فقط راوی و گزارشگردیدار ناگهانی و مولانا و شمس در بازار شکرفروشان قونیه بوده و از ظواهر اعمال و کردارش سخن به میان آورده اند و دقیقاً تفحّص و بررسی نکرده اند که در ژرفای ذهنیت قدیس تبریزی چه می گذشته که لحظه ای سکون و آرام داشته است ، از سوی چه شده و چه بیش آمده که جلال الدین محمد با دیدارش مصلحت بینی و متانت علمی و آئینی را از دست داده و صبر قرار از دلش رخت بربسته بود و چرا مولانا خلاف مرادش که آشکارا سخن می گفت در دفتر اول مثنوی از گفتن اسرار به خلیفه اش حسام الدین تحاشی می کند ،لب برمی بندد و سکوت پیشه میکند و از بیان حقایق راز های شمس خود داری می نماید و می گوید:

 

بالب دمساز خـــــــود گرجفتمی

همچـو نی ، من گفتنیها ، گفتمی

 

نگارنده این سطور دراینجا نمی خواهد با این پرسشها پاسخ بدهد ، داستان عشق از مقوله دریافتنی است ، نه کسب کردنی این حال را درد مندان دل خسته می دانند نه مشتی خام (4) ، لاأبالی ، کیفیات روحی شمس و عاشق پاکبازش از گفتار و کردار و آهنگ سخنشان مشخص است ، این آتشی که در نیستان مثنوی افتاده بود ، آتش عشق مولانا و شمس بود (5) که جلال الدین محمد را ناگزیرساخت که پرده های پندار و خیال و اسرار را بسویی می گذارد و از عشق سخن می گوید چون یکی از کرامات بی سابقه عشق اینست که می خواهد همواره جلوه گری کند و این رسالت را درجهان عشق بعهده عاشق گذاشته است تا جمال محبوب و جلوه هایش را در آئینه دل بخوبی مشاهده نماید ! شمس رامشگری بودکه با زخمه اش تارهای دل جلال الدین را بنوا درمی آورد ، می خواستم در این باره توضیح بیشتری دهم امّا دراینجا هم ، مرا چون نی بنوازید شمس تبریزی ، و دستوری بیش از این نبود برویم بر سر داستان !

به طوریکه از مقالات برمی آید شمس تبریزی صوفی نا آرام ، ستیزه گر و رزمنده با شواهدی که از کلام مولانا مذکور افتاد لمحه آرام نداشت ، در قونیه یا در کنار جلال الدین بود ، یا در مجالس عام یا بمناظره و مباحثه با مدعیّان ! اگر تسلیم آرای وی نمی شدند ، ستیزه جویی می نمود ، بیشتر به امام محمد غزالی پیشوایی شکّاکان که نوعی شکّ ادبی ،جدلی ، اصولی و مذهبی داشت و بر همه پدیده سوء ظن و شک می نگریست شباهت داشت نمی توان گفت از او تقلید می نمود ، خود صاحب مکتب بود ،

 برخی از مولانا شناسان میگویند این نوع تشکیکات بسان ،شیوه های تبلیغ و دعوت داعیان مجرّب و کارکشته باطنی است .

اعمال و رفتارش نشان می داد که بی پروا به مجالس فقا و ارباب فضل می رفت ، غالباً سکوت پیشه می کرد ، مانند دریایی آرام و آماده طوفان ! مجالس فضلا در قونیه اغلب با بحث و مناظره آغاز می گردید و هریک فراخور دانش و استعداد خویش سخنهای مستند مستدل می گفتند دریکی از این جلسه ها بود که حدیثی مورد بحث قرارگرفت ،شمس مانند دریایی آرام و پیش از طوفان در گوشه ای نشسته بود ناگهان سکوت را شکست بی پروا از جای برخاست و خطاب به بزرگان جلسه که سخت در احتجاج سرگرم بودند ، نموده گفت :

کلامتان را شنیدم ، آیا میان شما وارسته ای نیست که بگوید من این حدیث با این روایت را از قلب خود استماع کرده ام که او هم او از خدای متعال شینده است؟

شمس دیگر توقف را جایز بمصلحت نداست و با شتاب از مجلس بیرون رفت ،مولانا هم بدنبال مرادش شادی کنان مانند سایه وی را دنبال کرد.

درجلسه ای صحبت از وحی بود ،شمس گفت : نبی را وحی بود به جبرئیل و بردیگران مُنزل نشود ، چرا نشود ؟ الاّ  آنرا وحی نخوانند ،معنی آن باشد که می گوید : المؤمین ینظربنورالله پس معنی وحی هست ، اگرچه آنرا وحی نخوانند ... مولانا مطلب مرادش رادر مثنوی بنظم آورده است :

 

نه نجوم است نه رمل است و نه خواب

وحـــــی حــــق والله اعــلم بالصواب

ازپی رو پوش عــــــــامه در بیــــــان

وحی دل گــــوید آنرا صوفیـــــــــــان

وحی دل گیــــرش که منظرگاه اوست

چون خطــــاباشد  چو دل آگاه اوست

 

جلال الدین محمد که سخت مجذوب شمس شده بود ویرا ولیّ نهان می پنداشت و چون حال مولانا را ندارم  نمی توانیم جهات این همه عشق و شور را نسبت به محبوب اش درک کنیم ، درست است که مولانا شناسی ، پیر ژولیده آتش دم هیجان انگیزی تبریزی را صورت واضح روح جلال الدین می پندارد که یکی از عجائب تاریخ تصوف است که دروی انسان کامل راه یافته است ، امّا خطوط کلی برنامه های پرنده تبریزی و هدفهای رازگونه سفرش و علل سیر و سیاحتش مبهم و نا مشخص باقیمانده است ، مولانا که در پاسخ حسام الدین چلپی می گوید:

 

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یـــــــــــارکه اورا یارنیست

 

ادامه این مطلب در صحفات بعد بخوانید.

 

تهیه و تابپ : ازملا آدینه

تسبیح

TinyPic image

اقتدار پروار

 

TinyPic image

یاعلی مدد

TinyPic image

یک غزل زیبا در وصف زیباک

 

 

آقای ابوعلی بیژن خلخانی شعر زیبایی را به تارنگار (زیباک استان ) ادا کرده و درآن محبت های خود را که سرشار از حسن نظر اخلاقی و مهینی ایشان است ، دروصف زادگاه اش زیباک به گونه خلاقانه ای تبارز داده است ، ما ضمن ابراز سپاس از ایشان و از همکاریهای همیشگی شان ، این غزل را در صحفات خود ممکن بار بار به نشرسپاریده و به خوانندگان عزیز خود تقدیم کنیم . از لطف این دوست گرامی یک جهان ممنون ، چشم به راه مطالب بیشتری از ایشان میاشیم

    همچنان آقای ابوعلی بیـــــــــژن ، این غزل را نیز به دوستان دیگـــــــــر ما در وبلاگ ( زیباک پامیربدخشان )  نیز اهدا و تقدیم کرده اند که ما  آنرا نیز استقبال مینایم.

اداره  تارنگار  زیباک استان

 

 

زی ب اک

زیباک تویی شهره به هــر جای بدخشان

آینده و سازنده فــــــــــــردای بدخشان

زیباک تـــــــــــــویی مشرق تابنده انوار

روشن زتو گـــــــریده سراپای بدخشان

زیباک تــــــــــــویی مــرکز ایجاد تمدن

آباد شود از تو بقــــــــــــایای بدخشان

زیباک تویی دفتر مجموعه خـــــــورشید

انــــــــواز تو تابیده به اقـصای بدخشان

زیباک تویی خسته اما قـــــــــابل تمجید

بالیده به تو مـــــــــــردم دانای بدخشان

زیبـــــــــاک تویی صاحب سرمایه اخلاق

نام تو بلنداست و شنـــــــاسای بدخشان

زیبــــــــاک تویی آنکه به زنجیر شدی بند

در وقت جفا کاری «دزد های»* بدخشان

زیباک تویی قابل تمجید و ستــــــــایش

نازد به تو هر شاعر شیـــــوای بدخشان

 

ابوعلی بیژن خلخانی

 

* منظور از آنانیست که بر بدخشان جفا رواداشته و بر زیباک بیشتر بیداد کرده اند.