مستزاد (منسوب ) به مولانا جلال الدین بلخی
هر لحظه به شكـــــلي بت عيّار برآمد
دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار برآمد
گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت
غوّاص معاني
گــــــــــاهي ز تك كهگل فخّار برآمد
زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق
خود رفت به كشتي
گه گشت خليـــــــل و به دل نار برآمد
آتش گل ازآن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي
روشنگر عالم
از ديدهي يعقــــــــــوب چو انوار برآمد
تا ديده عيان شد
حقّــــــا كه هم او بود كه اندر يد بيضا
ميكرد شباني
در چـــــــــوب شد و بر صفت مار برآمد
زان فخر كيان شد
ميگشت دمي چند بر اين روي زمين او
از بهر تفرّج
عيسي شد و بر گنبــــــــــد دوّار برآمد
تسبيحكنان شد
بالجمله هم او بود كه ميآمد و ميرفت
هر قرن كه ديدي
تا عاقبــــــــــت آن شكل عربوار برآمد
داراي جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقيقت
آن دلبر زيبا
شمشيــــــــر شد و در كف كرّار برآمد
قتّال زمان شد
نيني كه هماو بود كه ميگفت اناالحقّ
در صوت الهي
منصـــــــــــور نبود آنكه بر آن دار برآمد
نادان به گمان شد
رومي سخـــــن كفر نگفتهست و نگويد
منكر نشويدش
كــــــــــافر بود آنكس كه به انكار برآمد
از دوزخيان شد
مولوي